در آینه می پرسد:"مطمئنید که نمی خواهید همراهتان بیایم؟" ازوقتی که وارد خیابان شوش شده ایم، این دهمین باراست که همین سوال را تکرارمی کند. این باراما لحن پرسشش تغییر کرده وآهنگی نگران تردارد.
راننده دلسوزونگران را درماشین باقی می گذارم و درمقابل ساختمان "انجمن کاهش خسارات اعتیاد پرسپولیس" ازاوخداحافظی می کنم. دلایل نگرانی اوباپشتهای خمیده و گردنهای کج زیر سایه اندک و کوتاه دیوارهای مقابل انجمن روی زمین ولوشده اند.
دردل با تلخی به نگرانیش می خندم. جوانانی که حتی توان پک زدن به سیگارهایشان را ندارند، چه بلائی می توانند برسرمن بیاورند؟ سیگارهایی که درگوشه لبهای تیره رنگ آنها خود به خود دود می شوند.
به محض ورود به مرکز، ازتعداد جمعیت شگفت زده می شوم. طبقه اول پراست ازافرادی که همگی سیگاربه لب دارند. آنها آشکارا از ورودم ناراضی هستند. به اطاق منشی که می خواهم وارد شوم کسی فریاد می کشد: "نوبت تونیست." ناچارمی کوشم ازهمانجا نظرمنشی را به خود جلب کنم و به اوبفهمانم با "دکتربیژن نصیری منش" قرارقبلی دارم.
دکتربابرخوردی دوستانه مرابه اطاق کارش دعوت میکند. دیوارهای اطاق پوشیده از پوسترهای گوناگونی است که هریک بابیانی و تصویری خطرات اعتیاد راگوشزد می کند. روی میز کارش نمودارهایی راقرارداده که هریک نشانگرکاری انجام شده ویا طرحی دردست انجام است.
اوباحرارت ودلسوزی درمورد تاریخچه سازمان توضیح می دهد . دراین مرکزبه معتادین نه به چشم مجرم که مانند بیمارنگریسته می شود. بیمارانی که نیازبه داروی ضروری، تداوم درمان و کمک جهت گذراندن دوره نقاهت دارند. وقتی دکتر نصیری منش درادامه سخنانش گله می کند که چراباید ازدیدگاه مسئولان، قاچاقچی- که تنهابه انباشتن بیشترپول می اندیشد- با معتاد- که قربانی اوست – هردومجرم محسوب شوند؟ "رضا ج" پیاپی سرش را به علامت تایید تکان می دهد. اواندک زمانی پس ازورود من به اطاق دکتر، باپرونده ای زیربغل وارد شد و روی صندلی در برابرپزشک خود نشست. رضا درپاسخ این سوال که برای چه به دیداردکترآمده، سر درد دلش باز می شود. وبدین سان است که من درمیابم اوپس ازچندبارترک واعتیاد دگرباره، آوازه این مرکز را شنیده واین دومین دیدارش با دکترنصیری منش است. چرامیاندیشد که این بارمی تواند ترک بدون بازگشت داشته باشد؟ اومی گوید پس از سالها، این نخستین باراست که کسی برایش احترام قائل می شود وبدون تحقیربه سخنانش گوش می دهد. رضا می افزاید به هنگام ترک اعتیاد درزندان ناچار بوده به همراه سایر معتادان به کارساختمانی تن بدهد. به گفته او هر روزتنها یک نخ سیگاربه معتادین داده می شده که سختی آن زمان را برایشان دوچندان می کرده است.
مرکزپرسپولیس که با دیدعلمی به بحران اعتیادمی نگرد، قطع یک باره واجباری مواد مخدر رامردود می داند. دراین مرکز، پس ازتشکیل پرونده برای مراجعین و آزمایشات اولیه به آنهاغذای گرم، شامپو، قرص متادون و یک بسته شامل برخی لوازم بهداشتی ومصرف مواد مخدر- مثل سرنگ یک بار مصرف- داده می شود. دکتر در برابرشگفتی من ازوجود برخی از محتویات بسته، استدلال می کند از آتجا که ترک اعتیاد به یک باره امری غیرممکن است، دادن این سرنگها سبب می شود معتادان ازمصرف دوباره آنها واستفاده ازسرنگهای یکدیگرخودداری کنند. ناگزیربودن معتادان به بازگرداندن سرنگهای استفاده شده (برای گرفتن بسته های جدید)، تمهید دیگری برای عدم استفاده مجدد ازاین سرنگهااست. این مرکزبا اجرای گام به گام کاهش مواد مورد استفاده معتادین و جایگزین ساختن تدریجی قرصهای متادون به جای این مواد، سبب رهایی آنها ازدام این مرگ آفرینان می شود. به رضا نگاه می کنم واومی گوید که چون تازه به این مرکزمراجعه کرده هنوز متادون دریافت نمی کند. وی درپاسخ این پرسش که به چه ماده مخدری معتاد است می گوید: "هرچی گیرم بیاد. همه چی می کشم. تریاک، هرویین و..." و می افزاید فوریت نخستش درمان عفونتی است که درآزمایش اخیردرخونش دیده شده است. دکترنصیری منش پرونده اورا می گشاید. رضا درفاصله شش ماهه آزمایش قبل ازآخرش (که درآزمایشگاهی دیگرانجام شده) وآخرین آزمایش خونش دراین مرکز، به ایدزمبتلا شده است. واینک دکتربا حوصله برایش توضیح می دهدکه باید بکوشد تا با استفاده ازوسایلی که داخل بسته تحویل گرفته، ازابتلای همسرش به این عفونت پیشگیری کند. ازرضا درموردشغلش می پرسم و پاسخ می شنوم که اخراج شده است. بدون مکث می خواهم بدانم که پول این مواد را ازکجا به دست می آورد. می گوید:"خانوم ما که اززیر بته در نیومدیم. همسایه ها، فامیل، دوست، آشنا و کاسبهای محل کمک می کنن." اما روایت دکترنصیری منش متفاوت است. اوبا اتکا به تجربیاتش معتقداست که معتادانی که اخراج می شوند بدون تردید برای تهیه پول مواد مورد استفاده خود دست به سرقت می زنند. دکتراین را زمانی می گوید که رضا ازاطاق بیرون رفته وبا لبخندی تلخ می افزاید که امیدوارست رضا همسرش را آلوده نکرده باشد. وقتی ازدکترمی خواهم ازنتایج مثبت وامیدوار کننده تلاشهای خود وهمکارانش بگوید، با دست به مرد جوانی که درحال راهنمایی بیماربعدی به اطاق است اشاره می کند و می گوید:"بیشترهمکاران این مرکزازمعتادان پیشین هستند که ترک اعتیاد کرده اند."
این مرکزسازمانی غیرانتفاعی وغیردولتی است که باهمت دکترنصیری منش وهمکارانش و حمایت گروهی ازنیکوکاران راه اندازی شده است .اداره کنندگان امیدوارند به تدریج نظربرخی ازسازمانهای دولتی همچون سازمان بهزیستی را به همکاری جلب کنند.
ازاطاق دکترکه بیرون می آیم حضورسه زن درصف طولانی جلوی داروخانه نظرم راجلب می کند. آنهابا دیدن من صورت خودرا با چادرهایشان می پوشانند. مسئولان داروخانه به سرعت قرصهای متادون را درلیوانهای یکبارمصرف خرد ودرآب حل می کنند. معتادان به محض دریافت این لیوانها به سرعت و یک نفس محتویات آنها را سرمی کشند وجای خود رابه نفربعدی می دهند. مردی به مقابل متصدی داروخانه می رسدکه نگاهی عجیب دارد.
مراجعین بیرون مرکز، دوردکترحلقه زده اند که به رسم زیبای ایرانیان وبرای بدرقه از بنا خارج شده است. برخی از آنان او را درآغوش گرفته ومحکم می بوسند.
تا دستم را روی دستگیره اتوموبیل می گذارم، صدایی برجا میخ کوبم می کند. به جهت صدا برمی گردم ونمی فهمم راننده چگونه با آن سرعت پیاده شده وبین من و آن مرد قرارمی گیرد. او همان است که نگاه عجیبش درصف داروخانه ازبقیه متمایزش کرده بود. درپاسخ نگاه پرسشگرم با لحنی که اندک تمسخری درخود دارد می پرسد:"گزارشت تموم شد؟" وبی آنکه منتظرپاسخ من بماند، می افزاید:"دوس داری واقعا بدونی چه خبره؟"
دقیقه ای بعد او به راننده ناراضی و به شدت نگران می گوید که از کدام خیابان به سمت پارک دولت آباد برود.
دربعد ازظهرداغ تابستان پارک کامل اخالی به نظر می رسد. اوبا بی قیدی به راننده می گوید که اگردربازگشت اثری ازاتوموبیلش نیابد، نمی تواند اورا مقصربداند. بانگاهی راننده را قانع می کنم که کنار ماشینش بماند.
ازپله های پارک که پایین می رویم خم می شود وبسته های پلاستیکی کوچک چهارگوشی را که به وفور روی پله ها ریخته اند برمی دارد و به من نشان می دهد. محتوی هربسته مقدارمصرف یک بارهرمعتاداست. وارد زمین چمن به نسبت بزرگی که می شویم چند جوان را می بینم که بیحال به حالت نیمه درازکش درکناریکدیگرروی چمنها ولوشده اند. هدف ازآمدنم را به آنها می گویم و
می خواهم در صورت تمایل علت اعتیاد خودرا بگویند. روایتها همه یکسانند: خانواده های متزلزل وپرتنش، دوستان ویا پدر(گاهی مادر) معتاد، بیکاری ونومیدی ازفردای نه چندان روشن انگیزه مشترک تمامی آنهاست. هنوزپرسش دوم برزبانم جاری نشده عده ای دورمان حلقه می زنند. یکی که بدنی نیرومند و چهره ای خشن دارد، بی اعتنا به من آنهارامورد تهدید قرارمی دهد ومی گوید: "اگه اسمی ازساقی ببری می دونی چی کارت می کنه؟" طرف سخن من با بی رمقی پاسخ
می دهد:"با ساقی چیکار دارم؟ دارم درد خودمو می گم. " حالامرد تنومند مرا زیر رگبارپرسش گرفته ومی خواهد همه چیز را درباره من بداند. روی سخن را به نخستین معتادی که به پرسشهایم پاسخ داد، برمی گردانم و پس ازاندکی توضیح درباره انجمن کاهش خسارات اعتیاد پرسپولیس می پرسم که چرابرای درمان به آنجا مراجعه نمی کند. مدتی طولانی گیج ومبهوت نگاهم می کند وبالاخره می گوید که چند بارترک کرده ولی به محض بازگشت به "محل" دوباره "مصرف" را ازسرگرفته است. "خانوم وختیم می خایم آدم شیم کسی بمون اعتما د نمی کنه. حتی ننه مون. بیکاری و ....." ویکی با فریاد سخن او رامی برد"برو ریخت و قیافه، رخت ولباس و ماشینای جوونای جردنوببین، محله و خونه مارم تماشا کن. اونوخ دیگه نمی پرسی ما چرااینجور" رو به فریادگرمی پرسم:"شماکه ازفقروبیکاری می نالید پس مواد را چگونه تهیه می کنید؟ و...." درنیمه راه پرسش، مردخشن با اشاره دست به من می فهماند که باید رفع زحمت کنم. هیچ نشئه یاخماری - حتی بی خبرترینشان- شهامت پاسخ به این پرسش را ندارد. آنکه جوانترازبقیه به نظر می رسد، می خواهد بداند مایلم آوازش را گوش بدهم یا نه .مرد تنومند نگاه تهدید آمیزی به او می اندازد، ولی او حالا دردنیایی دیگرسیر می کند. نمی دانم نگاه سرگشته اش کدام روزسفیدبختی را درگذشته کوتاهش می جوید، اما لبخند کمرنگی که دندانهای سیاهش راآشکارمی کند نشان ازآن دارد که او هم به گفته خودش زمانی سری وهمسری داشته است. حالامرد دیگری که کیسه ای دردست دارد و با لهجه خراسانی سخن می گوید و من نمی دانم ازکجا پیدایش شده می گوید:"خانوم وختتوهدر نده. ما همه آفتاب لب بومیم. درسه سن وسالی نداریم ولی همه مریضیای ناجوربی درمون داریم." او یک توصیه "برادرانه" هم به من میکند:"دور و ورتو ببین یه زن اینجا هس؟"
مسافتی پایین ترازاین پارک کلبه نیمه مخروبه ای وجود دارد که درآن یک کارگرساختمانی در خوابی عمیق خرناس می کشد. یک ملاقه کوچک، یک سرنگ کثیف واستفاده شده، مقداری مواد آتش زا و قدری خرده و ریزه دیگرروی زمین گلی پخش شده اند. جوانی می کوشد با لوله پلاستیکی کلفت وکثیفی که دردست دارد بازوی دوستش را ببندد تا رگش پیدا شود.آتشی کوچک برافروخته می شود. گردی سفید درداخل ملاقه کوچک ریخته می شود و با قرارگرفتن ملاقه روی حرارت، مایعی تولید می گردد. جوان با دست لرزان سرنگ را ازروی زمین برمی دارد و بعد از چند کوشش ناموفق بالاخره مایع را به درون سرنگ می کشد. به محض اینکه نوک سرنگ در رگ دستش فرو می رود، خونی به مراتب تیره تراز مایع درون سرنگ به داخل آن سرازیر
می شود. دیگرتاب نگریستن ندارم و روی بر می گردانم. نمی دانم چرا تزریقش که تمام می شود جورابهایش را درمی آورد. برپاهای ورم کرده اش زخمهای عجیبی دارد. همراهم با اشاره به سوراخهایی که دورشان کبود است توضیح می دهد زمانی که رگ دست پیدا نشود، به پا تزریق می شود. جوان خفته بیدارمی شود وبا دیدن من آشکارا یکه می خورد. به سرعت کت رنگ و رو رفته اش را که زیرسرش مچاله کرده ازروی خاک برمی دارد وبدون تکان دادن روی دوش می اندازد، وبه تندی از کلبه خارج می شود.
خورشید داغ تهران همچنان می تابد ومن نمی دانم چرا حرف آن جوان که لهجه مشهدی داشت بیش از سخنان دکترنصیری منش درگوشم طنین اندازاست" وختتو هدرنده. ما همه آفتاب لب بومیم." دردرون پرتلاطمم صدایی که برایم غریبه است دعا می کند که مرکزدکتربا ظرفیت حداکثر ١٠٠ پذیرش در روز، جوابگوی خیل معتادانی باشد که آماررسمیشان ٢٠٠٠٠٠٠ است. از اين تعداد، یک دهمشان تزریق می کنند.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر ۱۳۸۶ ساعت ۳:۱۴ ق.ظ توسط آقای میلاد
|